ماجرای فیلم برداری...!??(بدون شعر)

تلاش های حنّانه:

وظیفه ی حنّانه این بود که آخر کلاس دوتا پیام قرآنی روی تخته درمورد حجاب بنویسه 

و مدام توی این ۷ روز داشت تمرین خط می کرد.وظیفه ی اون و خواهرش کاملاً باهم 

متفاوت بود.

تلاش های ریحانه:

خُب ریحانه تقریبا یکی از مهم ترین مسئولیت هارو داشت.ریحانه باید

مطلبی درباره ی سارابوکر،زن آمریکایی که تازه مسلمان شده بود می خوند.

برای همین تمرین خوندن می کرد.

تلاش های نیلوفر:نیلوفر اوّلِ اوّل باید مجری گری می کرد و یه متن کوتاه زیبا می خوند.

همین طور درست کردن پاورپوینت بر عهده ی من و نیلوفر بود.

تلاش های من،مسئول کنفرانس:

من نقریبا نقش کارگردانو داشتم.روی صحنه زیاد کاری نداشتم،ولی پشت صحنه همه ی 

مسئولیت ها بر عهده ی من بود.من باید مطلب سارابوکر ریحانه رو می نوشتم،پیام قرآنی

حنّانه رو پیدا می کردم،مطلب های پاورپوینت را می نوشتم و تنظیمش می کردم و متن 

مجری گری نیلوفر رو می نوشتم.

مسئولیتم هم روی صحنه این بود که همه چیز رو توضیح بدم و با بچّه ها درباره ی سارابوکر

بحث کنم.

خلاصه همه این کارهارو کردم و روز موعد فرا رسید.اسم گروهمون هم گذاشتیم دختران پاک

من مثل همه ی چهارشنبه ها باید اوّل ساعت ۳ تا ۵ می رفتم تکواندو و ساعت ۵ بدو بدو 

می رفتم حلقه صالحین.

(توضیحات حلقه صالحین هم توی یه پست جداگانه نوشتم)

ساعت ۲ رفتم خونه ی مادربزرگ حنّانه و ریحانه.اون جا مطلب هاشونو می دادم دستشون و

باهاشون تمرین می کردم.

حنّانه عکسی از حلما(دختر عموی ۲ ساله اش) نشونم داد که چادر سرش کرده بود و نماز می

خوند و دعا می کرد.

به علاوه ی یه آهنگ حجاب از حامد زمانی(محبوب ترین  شخص این دوتا خواهر).

دیگه وقت نبود بریزمشون تو لپ تاپم و کلاس تکواندو ام دیر می شد.

با حنّانه و ریحانه مثل هفته ی قبل رفتیم تکواندو و باهم آهنگ و عکس رو توی لپ تاپم 

می ریختن.

حدس بزنید چی شد!

کلاس تکواندو هم اومدن برا فیلمبرداری!

همه ی بچّه ها به صف شدیم و حرکت زدیم.بعد سفیدها،زردها،سبزها و نصف آبی ها نشستن.

قرمزا و آبیا ایستادن تا حرکت های توپ باحال بزنن.

حالا چی شد؟

استاد من و نرگس رو گذاشت بین قرمزا و آبیا!

ما حتّی اسم حرکت هایی که قرمزا و آبیا می خواستن بزنن رو بلد نبودیم!

من خوش حال بودم ولی نرگس هی می گفت:این همه زرد!سه تا سبز!صاف باید منو بذارن!

من و نرگس حرکت های سخت باحال رو از جلویی مون تقلید کردیم.

استاد صاف مارو گذاشته بود ردیف دوم!

خلاصه من زودتر از پایان کلاس دویدم رفتم کلاس حلقه.

مسئول دفتر منو پیش فیلمبردار برد و گفت:این یه برنامه ی خیلی قشنگی داره.

فیلمبردار گفت:آخر ازش فیلم می گیریم.

از کلاسای دیگه فیلم گرفتن و آخرش هرچی صبر کردیم نیومدن.

مامان نیلوفر هم بردتش.

من و حنانه و ریحانه هم برگشتیم و اونا یه سر اومدن خونه ما.

امروز،شنبه،سر کلاس تکواندو یکی از دوستامو که کلاس تکواندو هم میاد بهم گفت:

چرا چهارشنبه رفتی؟!هرچی مسئول دفتر زنگ زد هم جواب ندادی.مارو دعوا می کرد 

می گفت:چرا گذاشتید بره؟؟؟فیلمبردارها هم منتظر نشسته بودن.

آخرش رفتن و کارشون نصفه موند...حالا شاید این هفته اومدن.

 

من خشکم زده تا الان.

تا الان که با پای باندپیچی شده روی مبل نشسته ام!

تکواندو بعضی اوقات تلفات هم داره دیگه!

تکواندو خیلی شجاعت می خواد...????!

پارسال هم دقیقاً اینطوری شدم.

 

ممنون این متنو خوندید...

نظر،فراموش،نشود??

 

 

/ 3 نظر / 12 بازدید
واکينگها

با سلام وبلاگ قشنگي داري معلومه زياد زحمت کشيدي اگه خواستي بازي آنلاين کني و فرومانروايي کني يکسري به سايت من بزن پرهيجان ترين بازي آنلاين با عضويت رايگان و سرورهاي قدرتمند و جوايز هفتگي www.vikingha.ir

سيد عماد بن

خيلي باحال بود زحمت حتماً خيلي ميكشي واسه گروهت باريكلا تكواندو هم واقعاً شجاعت ميخواد

هانیه کلانتری

با اجازه لینکت کردم شکوفه ی سرخ گیلاس