بچه های بلایت(با خانواده ی آنه شرلی آشنا شوید)

آن خانه نبود خانه،

چون بود محل گشت پری ها و خیال هایی که،

خلق می شد توسّط بچّه های آنه.

خانه ای محلّ برخورد اتفاقات جادویی و سِحر آرامش.

سحر اتفاقاتی که می کرد آن خانه را متفاوت

اعضای این خانواده را،هر خانواده ای ندارد.

اعضای این خانه،با محبّت جاودانه شده اند.

اعضای این خانواده،۱۰ تن اند.

می بینیم این بچّه ها را،از بزرگ به کوچک.

 

جویس بلایت:

 

جویس اوّلـــــین بچّه ی آنه شرلی بود.

اما نکرد به اندازه ی هیچ یک از بچّه ها عُمر.

با طلوع آفتاب،دختری به دنیا آمد،همچو گل.

دختری لطیف،خوشگل؛دوست داشتنی.

امّا عمرش یک طلوع و غروب،بیش ندید.

کمی نگذشته بود از آغاز زندگیش،

متوجّه شدند مشکلی دارد ،

ریه ی این دختر دوست داشتنی.

لبخند و شادی از همه رخت بست.

در خانه ی رؤیاها موج می زد غم.

گفتند زنده نمی ماند،مگر تا یک روز دیگر!

با فرو نشستن آفتاب همان روز و غروب،

دخترک خوابید و نشد بیدار از آن روز.

جویس حالا کجاست؟دختر آنه جان؟!

گهواره ای که برایش درست شده بود،

جایش را به تابوتی در قبرستان داد.

 

جیمز متیو بلایت:

 

یک سال بعد،پسری موقرمز،

جای جویس را پر کرد.

گرچه این حرف اصلا درست نیست،

مادرش آنه بارها گفته بود در جمع:

جویس جای خودش را در قلبم دارد،

هیچ کدام از بچّه های دیگرم،

جای جویس را پر نمی کنند...

این پسر جم نام گرفت،

یادآور کاپیتان جیم،

مسئول چراغ دریایی...

جم بلایت با چشمان قهوه ای،

شناخته شد شجاع ترین پسر آنه شرلی.

قوی بود و به قول والتر،

از هیچ چیزی نمی ترسید.

علاقه داشت به دزدان دریایی!

دوست داشت سرباز شود،

و شد،البته در آینده ای نزدیک...

امّا حالا حرف،حرف بچّگیــــست.

برای بزرگی حرف زیادی باقیست...

بگذریم از این حرف های نخودی...

مهارت داشت در دعوا کردن در مدرسه.

با بی ادب هایی که می گفتند:والتر هست بچّه ننه.

بود عاشق تماشای سوختن چمن های تپّه...

 

والت بلایت:

 

یک سال بعد دوباره،

به دنیا آمد پسری متفاوت.

با خیال هایی قشنگ و زیبا...

به قول یک نفر پیچیده همچو کلاف!

پسری که به هیچ یک از اقوام شباهت نداشت...

هیچ کس در آشناها موهای مشکی نداشت...؟!

با چشم هایی خاکستری،متفاوت با دیگران.

شعر می نوشت،کتاب می خواند.

سوزان نمی پسندید هیچ کدام از این رفتار او را.

_ خانم دکتر عزیز!می ترسم روزی شاعر شود پسرَکِمان!

والت که صدایش می زدند والتر،

تکیه می داد به درختان عاشق.

می خواند زیر بانوی سفید،شعر.

همه چیز برایش زیبا بود،

امّا دعوا نکرد یک بار بیش تر در عُمر!

 

دختر دوقلوها؛

دای:

 

دای،یا همان بهتر بگوییم:داینا،

بود جزو یکی از دوقلوهای اینگل ساید.

خوش خنده بود و زیبا و مهربان،

اسمش گرفته شده بود از داینا؛

دوست مادرش که باهم بسته بودند پیمان.

دای داشت چمان سبز،مثل آنه.

داشت موهای حالت دار قرمز.

کلاً داشت شباهت به مادرِش.

و داشت یک رفتار مخصوص،

مثل آنه به رنگ موهاش حسّاس بود.

مثل بقیّه عاشق دره ی رنگین کمان بود.

اما این دختر بی چاره در بچّگی،

چندبار شکست خورده بود.

دو بار شکست خورده بود،

فقط برای انتخاب یک دوست!

 

نن بلایت یا آنه بلایت:

 

آنه،یکی دیگر از دوقلوها،

لقب یا اسم نِن را داشت.

زیبایی خاصی داشت،

تنها دختر آنه بود که موهای فندقی داشت.

چشم هایی مخملی و نگاهی پر عمق داشت

چشمان زیبایی به رنگ فندقی داشت

بله،دارید درست می خوانید،

دای و نن دوقلو اند!

به قول آنه با عدم تشابه شان،

قانون دوقلو بودن را گذاشته بودند زیر پا!

امّا آنه همیشه به سوزان می گفت:

به دختری که می تواند صورتی بپوشد،

می کنم افتخار!

نن هرجا قدم برمی داشت،

با خاطر زیباییش،

با وقار و غرور قدم برمی داشت

و این امتیاز را به رخ می کشید

اما مغرور نبود،با همه می خندید،

با همه دوست می شد...

 

شرلی بلایت:

 

راستش را بخواهید،

اطلاعاتی از شرلی نیست!

از شرلی بیش تر از دوکلمه حرفی نیست!

امّا همان اطلاعات کوتاه این است:

شرلی با موهای قهوه ای،

و چشم های درشت قهوه ای،

بود عزیز دُردانه ی سوزان.

بعد از به دنیا آمدنش آنه مریض شد.

چه کسی از شرلی مواظبت می کرد؟سوزان!

یعنی بعد از آن شرلی شده بود پسر سوزان!

شرلی ساکت بود،

در کتاب زیاد حرفی ازش نزده بود.

 

برتا ماریلا بلایت:

ریلا آخرین بچّه ی آنه جان بود.

دختری زیبا و بی انگیزه بود.

در بچگی بسیار تُپُل بود،

ولی با مرور زمان آب رفته بود...!

ریلا بلایت،کودن خوشگل خانواده بود.

ناراحت نمی شود...این لقب را خودش داده بود!

قدّش زیادی بلند بود،هم قد نن و دای بود.

مطالعه را دوست داشت،

اما از ادامه تحصیل بیزار بود.

آنه گفته بود:این تنها بچّه ی بی انگیزه ام بود.

امّا در هر حال،خیلی زیبا بود.

امّا در هرحال او هم بچّه ی آنه بود.

موهایش قرمز،چشمانش قهوه ای و پوستش خامه ای رنگ بود.

 

 

خُب دیگر!بچّه های آنه تمام شد.

امّا می گویید:پس سوزان که بود؟!

سوزان خدمتکار خانه بود.

زنی پیر امّا با نشاط بود...

البتّه خیلی هم پیر نبود...

البتّه خدمتکار هم نبود:

دست راست آنه بود،

دوستش بود.

 

 

ممنونم این متن طولانی رو خوندید،ولی من از صبح که بیدار شدم تا ساعت ۹ روی این شعر

کار می کردم.

حالا دیگه با خانواده ی آنه شرلی آشنا شدید و مطالبم رو می فهمید.

ممنون??

نظر فراموش نشه!

/ 4 نظر / 161 بازدید
نيلوفر

سلامي به شيريني دلتون اگه دوست داشتين افتخار بدين به منم سري بزنين[چشمک]

ف.پ

ناراحت نشی مهدیه ولی شعرات قافیه نداره برای همین از زیباییش کم میشه[نگران]

مرضیه

اینارو خودت نوشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ با توجه به سنت این متن طولانی خیلی عالیه هر چقدر میتونی بنویس مهم نیست بقیه چی میگن تو فقط واسه خودت بنویس [گل] هزارتا لایکم کمته

شقايق

سلام عزيزم. ميخواستم بگم اگه هيچ تجربه اي تو نوشتن نداري عالي نوشتي. همينطوري ادامه بده و نزار نظر هاي منفي روي تو تاثير بزارن. تو پتانسيل اينو داري که شاعر بشي.[قلب][قلب] . فقط بنويس و نا اميد نشو. ميدوارم يه روزي کتاب بدي بيرون و ما لذت ببريم.[گل]