فقط چند دقیقه زمان دارم!

دوست دارم بنویسم برایت،

از روزی که دیر سر کلاس رسیدی

تنبیهت سخت بود،

پیش گیلبرت نشستی

تقدیم به تو آنه!

چند ثانیه از وقتم؛

با این چند ثانیه،

سریع می رسی سر جایت

با این چند ثانیه،

مشکل تو حل شد

پس نماند موضوعی،

که بنویسم اونو.

فقط چند دقیقه زمان دارم!

پس می نویسم موضوع شعرم:

«روی سقف زیر شیروانی،

شرط بندی با ژوسی پایِ بی ریخت!»

بیا برای تو آنه!

این چند ثانیه ی دیگر...

با این چند ثانیه،

تمرکزت می شود بیش تر

من کلاً وقت کمی داشتم،

با این اوضاع شد کم تر!

با تقدیم این ثانیه ها؛

آنه دیگر پرت نمی شود.

پس این موضوع هم از دست رفت...

شن های ساعت شنی ام،

دارند خالی می شوند

شعر من تکمیل نشد،

ولی خود این یک شعر است

سرخی غروب از بین رفت،

امشب ماه شب چهارده ست...

می خواستم از چهارده رجب بگویم،

ولی در این جا هیچ کس باور نمی کند.

معلوم نیست،

ولی شاید این ماه رفتم.

 

آنه معذرت می خواهم ولی،

داستان تو با همین دردسرها شیرین است...

پس بی زحمت ثانیه هایم را پس بده،

می خواهم یک شعر دیگر بنویسم.

 

این شعر،همزمان با غروب خورشید در سرزمین رؤیا

توسّط شکوفه ی سرخ گیلاس نوشته شد

/ 13 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زن زیبا

آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بود با من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت از تنهايي معصومانه دستهايت آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايت و در گير و دار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو

زن زیبا

دکلمه شروع شدن کارتن آنه شرلی من که خیلی متنشو دوست داشتمو دارم

حالم بهم خورد

ای برو ببینم با اون وبلاگ لوست . خیلی چرته[اوغ][ابله]

ملکه آفتاب

هه لااااایک به وجودت با اون جوابت که دل منو کرده کبابت.[مغرور]

ملکه آفتاب

تازه فیلمش شروع شده ساعت20:15 میده خیلی قشنگه عاشقانه است.در مورد یه فزمانده است که یه زن داره.زنش بارداره.پدر زنه فرمانده امپراطور رو میکشه که مثلا دامادش امپراطور بشه و دخترشم ملکه.فرمانده یه پسر از زن قبلیش داره.امپراطور هم یه پسر سه ساله به اسم جین مو داره.بعز که فرمانده میفهمه به پدر زنش حمله میکنه پدر زنش خودکشی میکنه یه مرده کر و لال هست که قبلا اشراف زاده ها رو قبلا میکشته بعد که دستگیر میشه قسم میخوره که در ازای آزادیش تا آخر عمر به خاندان سلطنتی خدمت کنه.این مرده میاد زنه فرمانده رو نجات میده بعد از اون طرف فرمانده که به امپراطور قول داده‏ از پسرش محافظت کنه جای پسر خودشو با پسر امپراطور عوض میکنه بعد ولیعهد‏(پسر خودش‏)‏ رو به بیرون ازقصر میبره و پسر خودشو‏(پسر امپراطور‏)‏ ولیعهد میکنه بعد از اون طرف هم بچه فرمانده که الان امپراطوره بدنیا میاد دختره اسمشو میزاره سولنان راستی تکرار ساعت23 از شبکه تهران

انی

من از انشرلی خیلی خوشم میاد و عاشق شعر های وبلاگت شدم اونم منی که از شعر بدم میاد به هر حال وبلاگ خیلی خیلی زیبایی داری [قلب][چشمک][تایید]

زرشک

songtext.inرو بزن آهنگ مورد علاقت رو انتخاب کن بعد کدش رو تو کدهای جاوا کپی کن وبعدش بیا و بهم سر بزن[نیشخند]

زرشک

وا چه زود دادی مرا جواب

زرشک

چرا بهم سر نزدی نامرد[عصبانی] دیگه دوست ندارم[گریه][گریه][گریه]

فاطی

اگر بیای تو وبم می بینی لینکی[نیشخند]