روبی گیلیس؛دختری که زنده نماند...

چه قدر تجربه ی دردناکی بود؟

اینکه کنار هم کلاسی قدیمیت بنشینی و بدانی او آن قدر از بیماری ضعیف شده

است که دارد می میرد!

و اینکه همه می گفتند:او نمی داند دارد می میرد.

چون او مدام از این صحبت می کرد که می خواهد پاییز در مدرسه ی وایت سندز

تدریس کند و اینکه چه لباس هایی برای پاییز کنار گذاشته است.

اما با این حال ناگهان پیش تو بگوید:شما هر جایی بخواهید می روید.ولی من زیاد

زنده نمی مانم و باید در قبرستان بمانم،و...مرده باشم!

آن بعداز ظهر تابستانی که آخرین دیدارت با روبی بود چه حسی داشتی؟

آن روزی که گل های خوش بو و رنگین سرخم کرده بودند تا صدایتان را بشنوند چه

حسی داشتی؟

تو برنامه ی آن روزت را منتفی کردی تا با روبی باشی.

گاهی اوقات بعد از مرگ روبی از اینکه به وایت سندز نرفتی تا مجبور شوی تنها

کسی باشی که روبی آخرین دردل هایش را برایش درمیان بگذارد،پشیمان می شدی و

ناراحت...

چون روبی کنار تو نشسته بود و اعتراف می کرد که از مرگ می ترسد...

آه آنه!آن موقع چه احساسی داشتی؟

جواب این سوال را می دانم،تو درآن لحظه احساس غم انگیز،دردناک و تأسف باری

داشتی.

آه آنه!

اگر من جای تو بودم زود مقاومتم رو از دست می دادم.

مخصوصا اینکه می دانستی همه ی حرف های روبی حقیقت دارند.

روبی می گفت که دوست ندارد بمیرد و همه ی چیز هایی که دوست دارد آن جا رها

کند...

و تو فقط...مجبور بودی...گوش بدهی.

همین طور گوش بدهی که روبی دارد گریه می کند.

اما از یک نظر از روبی تشکر می کردی،چون از آن روز حال عجیبی را به تو تحمیل

کرد،حس دوست داشتن و امید زندگی.

و آنه!

چه احساسی داشتی وقتی با چشمان خیس از اشک به دوست موطلایی داخل

تابوت نگاه می کردی؟

و آنه چه احساسی داشتی وقتی که حتی داینا هم نمی توانست در خیالات

اندوهناکت شریک شود؟

آه آنه!

فکر می کردم درک می کنم ولی نه...

اصلا نمی توانم درک کنم.

 


شکوفه ی سرخ گیلاس،دختری که خیالات آنه را درمورد روبی گیلیس به نمایش می کشد...



/ 0 نظر / 35 بازدید