در همین نزدیکی??

انعکاس صدای داینا را می شنوم!

و نگاه رضایتمندانه ات را روی چهره ام لمس می کنم.

هروقت گنجینه ی ۶ را در دست می گیرم و باغرور بهشان نگاه می کنم؛

همه ی این جادوها وارد قلب و چشمانم می شوند.

من امیدی دارم به برّاقی حضور تو در نوشته هایم...

به برّاقی جادوی همین کتاب...

به زیبایی خانه ی زیبا و دلنشین پشت سرت!

هروقت داینای خندان و نن زیبا را می بینم شاد می شوم؛

مانند موج های کوچک جویبار درّه ی رنگین کمان...

ولی پسرها انگار در آن دور آرامش بیش تری دارند.

شرلی و جم که با کنجکاوی تو و دوقلوها را زیر نظر گرفته اند

مثل دوتکّه الماس در آن دور اند.

سرحال و شاد به «تو» خیره شده اند ولی وقتی بیش تر دقت می کنم،

انگار به من خیره شده اند!

امّا پسر مومشکی که در آن دور کتاب می خواند کنجکاوی بیش تری دارد.

یعنی دلم می خواهد بیش تر با «او» همراه شوم 

تا با تو،دوقلوها و شرلی و جم

«او» انگار با بقیّه و فضا همخوانی ندارد،

ولی همین که تصوّر کنی نیست؛

انگار چیز عظیمی از صحنه کم می شود.

این جادوی عمیق تری دارد...

دلم می خواهد با والتر همراه شوم و کتابش را بخوانم ...

تا اینکه با تو دوقلوهارا تماشا کنم...

تا اینکه همراه دخترها گل بچینم ...

تا اینکه همراه شرلی و جم به تو خیره شوم...

بله؛من فقط او را می خواهم و این؛همان جادوست??

/ 14 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داداشت محمدحسین

سلام مهدیی آلی بود

داداشت محمدحسین

[تایید][گاوچران]

بینام

سلام. ممنون از شما. شما هم وبلاگ خوبی داری! سعی کن این وبلاگ اولتو حفظ کنی. وبلاگ اول منو مشکلات میهن بلاگ از بین برد!! دومی رو هم که منهدم کرد رفتم بلاگفا... کلاً کلی ماجرا داشتیم توی وبلاگها!

بهاره

عزیزم وبلاک که درست کردی عالی هست وخیلی زیبا تقدیم با عشق [گل][گل][قلب][ماچ]

بیلا

آنه شرلی گول زننده بود. زندگی اینقدرام زیبا نیست! البته من کتابشو نخوندم، جسارت نمیکنم:)

هانیه کلانتری

سلام میشه تو دنیای شکلاتی نظر نذاری برو کارگاه نویسندگی رو چک کن

Na

منم رمز میخام[زبان]