نامه ای برای آنه شرلی??

خسته شدم از بس که بی معنی حرف زده ام!!!

معلومه نفهمیدی چی می گم،

خسته شدم از بس زنده بوده ام.

دلم می خواد زندگیکنم.  

    خسته شدم از بس عجله کردم.

انگار عجله شده یکی از عادت هام.

هر روز با عجله می رم کلاس و

هر روز با عجله برمی گردم.

یک بار سرعتم رو کم کردم و با تعجّب به حرف هایی که با خودم می زدم،

گوش دادم.

باورم نمی شد ده سال این مسیر رو طی کرده باشم.

_ وای اون ساختمون چه قدر بلنده!

_ چه درخت های قشنگی توی پیاده رو اند!

_ وای از این جا چه قدر شهرک زیباست!

_ پلّه های این ساختمون چه مارپیچ و باحاله!

و هزاران حرف دیگه که باتعجّب در ذهنم تکرار می شدن...

و جالب اینکه مدّتی ایستادم و به مردم نگاه کردم.

همه ی آن ها هم عجله داشتن.

یک پیرزن باعصا با عجله و به سختی از از کنارم رد شد.

حالا چرا با سختی؟

چون زیادی عجله داشت.

دوتا مرد دیگه از اون طرف خیابون با عجله دور می شدن.

۴ تا بچّه ی کوچولو هم(۵ یا شش ساله) با عجله می دویدن و بازی می کردن.

یه پسر کوچولو رو دیدم که خیلی آروم راه می رفت و به صفحه ی تب لتش

خیره شده بود.

مامانش کمی جلوتر داشت می رفت که ایستاد و به بچه نگاه کرد داد زد:بدو 

دیگه!سریع تر راه بیا!

بعد دست بچه رو گرفت و دوید و از پل هوایی رد شد.

همه ی این ها اتّفاق افتاد وقتی که من داشتم به غروب 

آفتاب که داشت پشت یکی از ساختمون های شهرک قایم می شد 

نگاه می کردم.??↩??

آنه!دلم کمی قدم زدن در هوای آزاد می خواهد!

آن هم هوای جادّه های گلن یا اونلی!

دلم می خواهد من هم دوکیلومتر در میان جنگل پیاده روی کنم...

اصلا پیاده روی هم نه!...قدم زدن!

دلم قدم زدن در زیر نور مهتاب می خواهد!

و البتّه کمی...

(حوصله)...

????????????????????????????

نظر بگذارید??

 

/ 0 نظر / 13 بازدید