تصوّری مخملی از واقعیّت طبیعت

آنه!

۱۵ رجب بود که من به دنیای خیال و دنیای تو اومدم.

الان اگر اشتباه نکنم ۴ شواله.

نمی خوای دریچه ی دوتا گل رو باز کنی تا من دوباره بیام پیشت؟!

به هرحال خواستم از دنیای واقعی برات صحبت کنم.

این جا هم زیباست،ولی نه به زیبایی اَونلی یا گلن سنت مری یا فورویندز.

 

 

ساعت ۱۲ بود.

ابر های پنبه ای توی دامن آسمون بی حرکت ایستاده بودند.

آسمان به آبی دریا بود.

خورشید از پشت خانه ی رو به رو،به شفّافّی دریاچه ی شیشه ای می درخشید و پرتو های 

خود را روی حیاط پهن می کرد.

باد خوبی می وزید و روح را نوازش می داد.

صدایش او را به یاد صدای اشک گل می انداخت و لا به لای موهایش می پیچید و 

آواز می خواند.

در حیاط ایستاده بود و به غنچه ی سرخ گل زیبایی نگاه می کرد.

باران،قطره هایش را روی گلبرگ های سرخ و جمع شده اش پاشیده بود.

خم شد و غنچه را بویید و بوسید.

پرنده ها و بلبل خرما ها نوای دلنشینی سر می دادند.

نوایی دلنشین که وقتی با صدای باد همراه می شد،موسیقی دل نواز و روح نوازی تشکیل 

می داد.

سبزه ها،برگ ها و گل های توی باغچه با باد همراه می شدند و می رقصیدند.

باد شدیدی وزید و موهای دختر توی هوا به پرواز در آمد.

پروانه ی سفیدی بال زنان از جلوی پاهایش گذشت 

کوه های دوردست سبز بودند،سبز سبز.

به خاطر درخت های روی شان،مثل مخمل به نظر می آمدند.

خانه های ویلایی با شیروانی های رنگی مثل نگینی روی کوه ها به نظر می آمدند.

درخت ها قد اَلَم کرده بودند و به دوردست سرک می کشیدند.

دل دختر برای بیرون آمدن می تپید.

دو روز بود که باران می بارید و آسمان خاکستری بود.توی این دو روز وقتش را در اتاق زیر

شیروانی گذرانده بود،با کتاب هایش و خیالبافی هایش.

امّا به محض بند آمدن باران و نورانی شدن آسمان و زمین بیرون آمده بود تا نظاره گر طبیعت

باشد.

و حالا در حیاط پشتی به دیوار عمارت سفید و قرمز تکیه داده بود و روح و آرامش خود را به

طبیعت سپرده بود.

به خاطر همین باران بازگشتی که قرار بود دو ساعت بعد به سمت تهران صورت بگیرد،

یک روز به تأخیر افتاده بود.

هنوز معلوم نبود بازگشت کی صورت می گیرد،چون جادّه به خاطر بهمن و باران مسدود شده

بود و عده ای هم در گرفتارش جان داده بودند.

دختر روز های قبل با شنیدن صدای چک و چک باران روی سقف شیروانی و زمین لذت می

برد و حالا با صدای باد و بلبل ها.

کم کم باید به خانه برمی گشت.

ابر های پنبه ای سفید جلوی خورشید را پوشانده بودند و مثل یک لحاف پنبه ای همه جا را

سایه انداخته بودند.

 

(هرچه خوانده شد،واقعی بود...همه چیز)

/ 2 نظر / 14 بازدید
مریم

بسیار با احساس و رویایی بود. گویا جای همه در اون طبیعت زیبا خالی بوده. مخصوصا جای انه تا همراه تو به وصف این زیباییها بپردازه.

سيد عماد بن

علاقه زيادت به كتاب عالي و كتاب زياد بخون كتاباي درسي هم بخون با سپاس و بازم عالي بود