مهتاب؛نرم نرمک??

ریلای بی چاره،خبر داوطلب شدن والتر را،

از آیرن هاوارد بی رحم شنیده بود...

در سالن نمایش امید ادامه را از دست داده بود...

ولی به خاطر صورت دلنشین و موهای مشکی پسری که کنار مادر بود،

ادامه داده بود...ادامه داده بود...

و حالا همان پسر بیرون در به انتظار ریلا بود...

والتر؛با دیدن چهره ی ریلا؛

به غیر از ریلای_ما_ ریلا، و «فهمیدی؟»

هیچ چیز نگفت.

ریلا بود...

مهتاب بود...

یک دنیا غم و غصه بود...

و باز هم شب بود

اما والتر بود...

مهتاب نرم نرمک بغض می کرد.

به یاد سرنوشت والتر می افتاد،

چشمانش را می بست.

قدم زدن در گلن با والتر...

مثل پرواز کردن با بال های پروانه بود

با رسیدن به درّه ی رنگین کمان،

والتر گفت:من از مرگ نمی ترسم،

جنگ،صحنه ای خوفناک است،

که این وظیفه ی من است،

این صحنه را پاک کنم

از وقتی که جم این جا را ترک کرد،

این اولین بار است که اعتماد به نفس دارم.

حتی حالا مغزم پر شعر است

موقع رفتن جم،شهامت به خرج دادی،

حالا چی؟

ریلا گفت:تو برای ما عزیزی والتر!

جم را دوست داشتم،نه به اندازه ای که تو را دوست دارم.

_ تو با شجاعتت به من جرئت بده،خواهر کوچولوی من!

توی کشورهای دیگر،پر از دخترهایی مثل تو بود،

می توانی حدس بزنی که چه بر سرشان آمد،من باید بروم.

ریلا سرش را به شانه ی والتر تکیه داد،چاره ی دیگری جز قبول کردن نداشت.

به قول خودش،می دید از همان روز اول ،

دیر یا زود،

چنین اتفاقی می افتد...

می دید که این روز تلخ مانند سایه ی یک ابر،نرم نرمک 

روی زمین های آفتابی می خزد و نزدیک می شود.

یک هفته بعد...والتر...رفت...

 

 

چندماه بعد...

دوسال از مهمانی چراغ دریایی می گذشت...

نصفه شب بود.

و باز هم...مهتاب بود...

شب بود...

ریلا بود،

هیچ کس دیگری نبود...

اما نه...

بود!بود...

سگ جم در ایستگاه هم بود...

ناله و زوزه هایش هم بود...

ریلا بود...

ماندی بود...

نگرانی بود...

مهتاب باز هم شاهد بود...

مهتاب نرم نرمک،اشک می ریخت...

دخترک نگران را در آغوش می کشید...

اتفاقی نیفتاد...

اما آنچه ماندی شاهدش بود،

به همان جا ختم نشد

والتر...

مرده بود...

 

 

۵ روز بعد

ریلا بود...

هزاران هزاران غصه بود...

نامه ای از والتر در دستش بود...

اما شب نبود...

مهتاب نبود...

مهتاب نرم نرمک جلو می آمد...

اما کاش بود...

آن نامه،نامه ای بود که والتر،

شب قبل از مرگش آن را نوشته بود...

حال و هوای او توی آن شب،

قفل شده در نامه بود.

ریلا نامه را خواند بود،

فهمید والتر نمرده بود...

والتر با آن روح بزرگ و عقاید باشکوهش،

نمی توانست مرده باشد،نه...

او آن جاست،فقط ارتباطش با زمین،

و زمینی ها قطع شده است...

این است شرح حال والترمان:

ریلای _ ما_ ریلا!

احساس می کنم اینگل ساید همین جاست!

الهام شده به من بنویسم این نامه را.

امشب تمام چیزهایی که دوستشان داشتم،

 قابل لمس اند برایم...

پید نی زن را یادت است؟

یک روز من،جم،دای و نن و مری ونس،

فیت و اونا،جری و کارل،در دره ی رنگین کمان بودیم،

من پید نی زن را که نی می زد دیدم.

و چند نفر هم به دنبالش،

در حرکت بودند،

دیشب دوباره او را دیدم،

داشتم کشیک می دادم که دیدمش.

همان قد بلند و شنلی تاب خوران دورش.

از طرف سنگر ما به طرف سنگر آلمان حرکت می کرد،

چند نفر هم به دنبالش...

من هم جزو آن چند نفر بودم.

ریلا!من فردا به سرزمین غروب خواهم رفت.

من می روم تا آسایش همه ی خیالباف ها تأمین شود.

ریلا!یکی دیگر از پیشگویی هایم را برایت می گویم.

کنت فورد برمی گردد.

پس این را بدان من همیشه دیدن خنده ات را ترجیح می دهم.

خوب دیگر،شب به خیر...باید بروم.

این بود نامه ی والتر،والتری که به سرزمین غروب پرواز کرد.

وقتی ریلا این نامه را می خواند،مهتاب نبود.

ولی وقتی والتر این نامه را می نوشت،

مهتاب بود...

شب بود...

و حس و حال دل کندن از این دنیا بود.

مهتاب نرم نرمک،می کشید بر موهای والتر دست...

 

۲ سال بعد...

مهتاب بود...

 

شب بود...

ریلا در خانه تنها بود...

جنگ تمام شده بود...

در اینگل ساید زده شد...

کنت فورد سالم برگشته بود..

مهتاب نرم نرمک لبخند می زد...نوبت شادی بود...

حالا بعد از این همه سختی،نوبت چند عروسی بود:

فیت و جم...

جری و نن...

و از همه مهم تر،

ریلا و کنت

مهتاب بود...

اما حالا نوبت شادی بود.

مهتاب نرم نرمک می خندید،

بلند بلند...

??????

??????

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
عماد

[لبخندخيلي قشنگ بود ]

جي .اچ

عالي كارات واسه اولين وبلاگ خيلي خيلي خوب??????