بهترین روز زندگی ام!(بدون شعر)

پاورپوینت هم درست کردم ولی هیچ مطلبی راجع به اون کتاب ننوشتم و فقط توش عکس

  گذاشتم.

خبرهای خوب بعدی:

حنانّه و ریحانه ی عزیز زنگ زدن و گفتن:مهدیه خونه ای بعد از ناهار بیایم خونه تون؟

_ نه.دارم می رم کلاس.ساعت ۳ باید راه بیفتم.

_ کلاس چی داری؟

_ ساعت ۳ می رم تکواندو تا ۵.بعدش بلافاصله بدو بدو باید برم حلقه ی صالحین.

 

بعد حنّانه درباره ی حلقه ی صالحین ازم سؤال کرد.

بعد من گفتم:تو می تونی بیای کلاس ما دبیرستانی ها.این کلاس فقط مخصوص کلاس های

ششم و هفتم و هشتمه.تو هم که هم سن منی پس می تونی بیای.ولی خواهرت باید بره 

کلاس دبستانی ها.

بعد حنانه زنگ زد به مامانش و ازش اجازه گرفت.

و تازه بهتر از اون که بهم گفت:من و ریحانه چند دقیقه دیگه میایم خونه تون بعد با خودت

میایم کلاس تکواندو.توی کلاس شرکت نمی کنیم ولی منتظر می مونیم تا کلاست تموم شه.

فکرشو بکنید!

دوستات بیان سر کلاس و تمام مدت تماشات کنن!

و خبر خوب بعدی اینکه دوستم نیلوفر بهم زنگ زد و قضیه و برنامه ی اون روزم رو براش

توضیح دادم و اون هم خواست بیاد سر کلاس حلقه صالحین.

دیگه راست راستی داشتم باور می کردم که دارم خواب می بینم.

من و حنانه و ریحانه رفتیم از بروشور هام کپی گرفتیم و راه افتادیم رفتیم باشگاه مسجد.

اون جا بهترین دوستم تو کلاس تکواندو که با هم بودیم هم دیدم.

ولی فقط اومده بود یه سری بزنه و نیم ساعت بعد رفت.

استاد گفت:زود برید هوگو(زره) بپوشید و بیاین برا مبارزه.

واااای!

اولین مبارزه ی من!؟

با محدثه هوگوهامونو بستیم و رفتیم نشستیم اون جلو.

تا اینکه توی مبارزه ی دوم استاد اسم من و محدثه رو صدا کرد.

رفتیم اون جا تند و تند مبارزه کردم و بردم!

البتّه استاد نگفت من بردم،چون مبارزه آزمایشی بود ولی گفت من بیش تر زدم.

تا نشستم نیلوفر رو دیدم که اومده بود و بالای پلّه ها دنبالم می گشت.

هرچی دست تکون دادم منو ندید .

آخر کلاس رفتم و بالاخره حکم کمربند زردمو گرفتم!پارسال گرفته بودم ولی چون مُهر

نخورده بود بهم ندادن ولی دیروز،چهارشنبه،بهم دادن!

باشگاه درست کنار مسجد بود و رفتیم دفتر و نیلوفر و مامانش رو دیدم که داشتن فُرم پر

می کردن.

حنّانه و ریحانه هم قرار شد جلسه بعد عضو بسیج شن.

بعد رفتیم کلاس و حنّانه بروشور هامو پخش کرد.بعد هم پاورپوینت رو گذاشتم.

ولی بعد...

من و نیلوفر:

_ نیلو!به دادم برس!کتاب اصلیه رو نیاوردم!آخ

_ مطمئنی؟!ای وااای!استرس

 خلاصه اینکه همه ی تنم می لرزید و بچّه ها منتظر بودن.

آخر هم از همون اوّل جمله ها استفاده کردم!

بعد موضوع کتاب رو گذاشتم کنار و به درس ها و داستان های معلّم قرآنم متوسل شدم.

بعد از درس هم مامان نیلو اومد دنبالش.

بعد از کلاس رفتیم دنبال ریحانه توی کلاس بغلی.ورش داشتیم و با فاطمه هم که با ما

میومد می رفتیم خونه که ریحانه گفت:می شه منتظر بمونید تا کلاس من تموم شه؟

خلاصه اینکه من و حنّانه و فاطمه مثل آدم بزرگ ها نشستیم توی مسجد خالی و مشغول

صحبت کردن شدیم.البته خالی خالی که نه،زن های دیگه هم اون جا بودن.

وقتی چای مونو خوردیم مربّی اومد و به من گفت:آفرین خیلی خوب بود!همه چیز عالی

بود جلسه بعد که برای فیلمبرداری و مستند سازی اومدن،تو همینو درس بده!فقط با حنّانه و

نیلوفر هم هماهنگ کن که دوباره دست و پاتونو گم نکنید.

وااااای!!!

دیگه بهتر از این نمی شد!ولی شد!

کلاس ریحانه یک ساعت و نیم ادامه پیدا کرد و بعد از اون رفتیم با ادامه ی پولام بقیّه رو

بستنی مهمون کردم،جاتونم خالی.

بعد با پیوستن ریحانه به گروهمون موافقت شد و فقط برای فیلمبرداری ریحانه میومد پیش

ما.

بعد هر ۴ نفر اعضای گروه رفتیم خونه ما،حالا چهارمی کیه؟نیلوفر که رفت خونه؟

خب من زنگ زدم به نیلوفر و نیلوفر اومد خونه ی ما.

بعد موضوع امام زمانو به حجاب و عفاف تغییر دادیم و تقسیم مسئولیت کردیم!

نیلو هم گفت به احتمال زیاد پرژکتور کنترلیشو بیاره و بندازیم رو تخته وایت برد!

ساعت ۹ هم بچّه ها رفتن...

واقعا امروز بهترین روزم بود!لبخند

ممنون که خوندید،ممنون که نظر می ذارید.قلب

/ 8 نظر / 24 بازدید
سيستم وبلاگدهي جديد لاين بلاگ

يه سيستم فوق العاده حرفه اي براي وبلاگ نويسان کاملا رايگان ايندکس بسيار بسيار سريع در گوگل و ياهو ثبت رايگان وبلاگ شما در هزاران دايرکتوري سايت هاي ايراني و خارجي همين حالا وبلاگتون رو در لاين بلاگ بسازيد www.lineblog.ir

تبادل لینک www.linc.ir

با تبادل لینک موافقی؟

امیدوار

سلام. آفرین که توانستید خوب از پس درس دادن بربیایید. تبریک می گویم گرفتن کمربند زردتان را. لطفا اسم کتاب هیچکس به من نگفت،نویسنده و ناشرش را برایم بنویسید.مایلم این کتاب را بخوانم. اگر مایلید برای وبلاگم نظر بگذارید[گل][لبخند]

سمانه

سلام..جدی شما عضو حلقه های صالحین هستی؟ تو اردوهای طرح ولایت هم شرکت کردید؟

سمانه

این روز ..روز شما بوده..هر لحظش شادی و خیر...خداروشکر..خوش باشی:)))

جي .اچ

خيلي جالب بهترين روز زندگيت اين كتاب هم حتماً تهيه ميكنم اما مثل هميشه عالي عالي بود باريكلا وبلاگت عالي و بهترين روز زندگيت عالي بود[لبخند]

جي .اچ

هتماً ازت ميگيريم اين كتابو??????????

بی نوا

درود بسیار خوب است که می نویسد و بهتر از آن این که کتاب می خوانید. یک چیز را اما همیشه یادتان باشد وقتی کتابی می خوانید یا وقتی اتفاقی می افتد درباره ی آن اندیشه کنید و بی دلیل چیزی را نپذیرید. میخواستم چیز دیگری بگویم اما با توجه به سنتان به همین جمله بسنده کردم. شاید در آینده متوجه بشوید منظور من چه بوده است. فقط یادتان باشد، "به خودتان اجازه ی اندیشیدن بدهید" شاد باشید