بازگشت یک دل شکسته بعد از یک هفته

ولی امروز من یه داستان جداگانه داره...

ما امروز،30 ماه رمضون می خوایم بریم مسافرت شمال،کلاردشت!خنده

گفتم 30 ماه رمضون دلم دوباره گرفتناراحت...

امروز آخرین روز ماه رمضونه.

ولی خیلی زود گذشت!

باورم نمی شه شب ها تا سحر بیدار می موندم و برای این وبلاگ تلاش می

کردم...

و باورم نمی شه وقتی خوابم نمی برد تا ساعت11 صبح بیدار می موندم...

و باورم نمی شه 30 روز روزه گرفتم...

و همین طور باورم نمی شه این ماهی که گذشت،ماه رمضون بود.

با دعای سحر،هول هولکی غذا خوردن و مسواک زدن ها...

با قار و قوررر شکم توی یک ساعت آخر که چشم می دوختم به ساعت...

با سوپ و حلیم و کلّه پاچه های بعد افطار...خوشمزه

و خونه ی فامیل های عزیز...

جمع شدن با دخترداییم و پسرداییم و بچّه های کوچیک تر سپهر و ترنّم و الینا و

تصنیم  و خیلی کوچیک ها:ایلیا و هما و دلسا و یاسینقلب

و رفتن به مسجد ارک و دیدن یکی از دوست های کلاس چهارمی دوران مدرسه ام

(حالا انگار سی سال از دوران مدرسه ها گذشته!خخخخ)

اون هم وسط اون همه جمعیّت توی حیاط!!!

راستش رو بخواین زینبه دیگه...

همونی که به قول دوست صمیمی ام:«یه بار نشد ما زنگ تفریح بیایم بیرون و

زینب جلو مون سبز نشه!»

و من هم می گفتم:«هرجا بری،زینب جلوت ظاهر می شه»

همیشه تعجّبم از این بود که توی حیاط مدرسه ی به اون درندشتی چه طوری ما

رو می شناسه و پیدامون می کنه.

خودش می گفت:«با این قدّ دراز تو هرکی باشه پیدات می کنه.»

امّا وقتی توی مسجد ارک روی زیرانداز،پشت درخت ها،داداشم جلوم یهو اومد

پخم کرد واقعا جا خوردم.

دیدن زینب توی اون جمعیت چند هزار نفری واقعا معجزه بود.

مثل دیدن پاندای کونگ فوکار توی رخت خواب زیر پتوی آدم بود.قهقهه

واقعاً توی نگاه اوّل نشناختمش!

مامانم هم فهمید وقتی می گفتم:«مامان زینب توی نمازخونه ای که همه ی بچّه ها

توش بودن منو پیدا کرد»؛فهمید واقعا راست می گفتم!

بعد اینکه بریم دستشویی مسجد و اون بهم یه بالکن خرابه ای که از پشت

دستشویی ها پلّه بخوره و از اون جا کلّ محوطّه ی حیاط مسجد ارک پیدا باشه

رو بهم نشون بده،به اندازه ی دومتر شاخ درآوردم.

هنوز فکر می کنم خواب دیدم ولی وقتی به گل سری که دیشب بهم کادو داد

نگاه می کنم،بیش جا می خورم.

واقعا معذرت می خوام از این متن طولانی...بالأخره یه هفته نبودم و شما باید

سختی اش رو تحمّل کنید!

داشتم درمورد کلاردشت می گفتم:

من بعد از خوندن نماز صبح توی رخت خواب رفتم و وقتی آفتاب طلوع کرد هنوز

داشتم زیر پتو وول می خوردم...

قهقهه

 

بعد دیگه خوابم برد.

این خوابی که بالا براتون نوشتم رو دیدم.

ادامه ی خواب من:

با خودم گفتم الان که خوابم،ولی وقتی بیدار شم راحت تر می تونم این نظر رو

بخونم.پس بهتره بیدار شم.وای!مگه نمی خواستیم بریم کلاردشت؟حتما الان باید

بیدار شم؛ولی چرا لنگه دمپایی ای از جانب مامانم دریافت نکردم؟

(تخت دوطبقه داریم این جانب طبقه ی دوم می خوابم و به خاطر ارتفاع دومتری

طبقه ی دوم از زمین،مامانم با فرستادن پیغامی صلح آمیز به نام دمپایی این

خرسی که به خواب زمستانی رفته را؛بیدار می کند.)

بعد همون موقع اتّفاق شومی افتاد،من چشمام رو باز کردم!

و اتّفاق بدتر اینکه دیدم هوا زیادی روشنه پس آفتاب داره غروب می کنه.

و اتّفاق بد سوم افتاد،و من بدون توجّه به اینکه روزی دوبار هوا خیلی روشن می

شه و اون یکی ساعت 7 تا 8 صبحه،از نرده ی تخت پایین اومدم تا شکایت کنم

که:«مگه نگفتین ساعت 3 حرکت می کنیم؟!»

و بعد توی هال که کسی رو ندیدم و چشمم به ساعت افتاد که 8 صبح رو نشون

می ده،حرارت خونم به 300 درجه ی سانتی گراد رسید.

تنها صحنه ای که دیدم داداشم بود که مثل همیشه جلوی تلویزیون خوابش برده

بود و تلوزیون شبکه پویا،باب اسفنجی نشون می داد.

و باب اسفنجی توی تلوزیون که تنها شخص شخیص بیدار خونه بود رو به باد هوار

گرفتم.

هواری بی صدا که کسی رو از خواب بیدار نکنه.خنده

الان ساعت 10 صبحه و من همون طور که این متن رو می نویسم،شبکه پویا 

هوار می زنه:«دوست خوب بچّه ها!»

به هرحال ما داریم می ریم کلاردشت و شما متن بعدی رو،درحالی دریافت می کنید

که من با تبلت توی حیاط نشستم و به منظره ی عالی رو به روم خیره شدم.

همین حالا این قول رو می دم و سر قولم...هستم.

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
عارفه سادات

مهدیه جان خیلی خوشحالم که میخونمت و خیلی خوشحال ترم که اینهمه اشتیاق دارم برای دنبال کردن اینجا و دیدن و لمس دنیای مخملی پشت ذهنت مثل همیشه پشتکارت رو تو راهی که داری دنبال میکنی ستایش میکنم موفق باشی عزیزدلم

فاطمه

چقدخوشگل مینویسی مهدیه جون[فرشته]