متنی از جنس خون

من این متن رو به تو تقدیم می کنم!بغل

 

 

متنی از جنس خون

در کانادا،جایی که بود خیلی از این جا دور،

در قرن بیست و یکم،زمانی که بود خیلی از این زمان دور،

پسری مومشکی و خیالباف زندگی می کرد

خیال هایی که خیلی پیچیده تر از خیال های ما بودند.

دوست داشت پرواز کند،امّا آرزوی او فقط در خواب ممکن بود.

به قول خودش هیچ وقت پرواز نکرد،فقط در هوا به صورت شناور در آمد.

همه می گفتند:اخلاق دخترانه دارد،ترسو ست.

چون هیچ وقت دعوا نکرد!

از خون و دعوا و خشونت داشت نفرت.

کلاً فرق داشت بابچّه های دیگر.

شعر می نوشت،کتاب می خواند،خیالبافی می کرد و تنهایی و کتاب خواندن را

بیش تر دوست داشت،تا اینکه دعوا کند و در مدرسه همراه بقیّه ورزش کند.

به هر ترتیبی بود،آن روزها را سر می کرد.

خوش قیافه ترین پسر خانه بود.

چشم هایی خاکستری،موهای مشکی.

امّا چشمانش از چشم های همه ی مردم شهر بود بهتر.

چشم هایی که حلقه زده بود در آن ها اشک،غم.

البتّه نه فقط غم،بلکه شادی،خنده.با مژه های بلند.

هرکسی می خواست او را به دعوا دعوت کند،

می گفت بیا صورت دخترانه ات را له کنم.

گرچه چشمانش از نظر بعضی ها مثل مری ونس،

بیش تر آدم را کلافه و عصبی می کردند.

امّا هر آدم رنج دیده ای مثل لَسلِی فورد،دوست مادرش،

از دیدن آن ها احساس آرامش می کرد.

 

امّا آنه،به همین رفتار پسرش افتخار می کرد.

پسری که به هیچ یک از افراد خانواده اش نداشت شباهت،

به غیر از خودش.

آن پسر حسّ ششم داشت.

یک روز عصر کتاب می خواند.

فیت و اونا،او و جم،دای و نن،جری و کارل و مری ونس

جمع شده بودند در درّه ی رنگین کمان محبوبش.

دور هم گوش می دادند به داستانش.

که او بالحنی که مری ونس می گفت او را می ترساند،

گفت:«روزی پیدِ نِی زن از آن تپّه پایین می آید،نی می زند.

آن قدر نِی می زند که ما پسرها را با خود می برد.

ماجرا جویی جالبی است،

جِم خوشش می آید،زودتر همراهش می رود،

امّا من اصلاً دوست ندارم همراهش بروم،

امّا او آن قدر نِی می زند تا من هم همراهش می روم.

و شما دخترها مجبورید همین جا بمانید و رفتن ما را تماشا کنید

چون معلوم نیست ما کِی برمی گردیم،

تا زمانی که نِی زن نِی بزند،ما مجبوریم با او دور دنیا بچرخیم.»

و همه ترسیدند،مری ونس فریاد زد ساکت شود.

همه خیال می کردند او دارد خیالبافی می کند.

مثل همیشه با خیالش حرف می زند.

امّا چشم های او موقع گفتن آن حرف؛آن چشم های سابق نبود،فرق می کرد.

گذشت آن دوران خوب بچّگی،تا اینکه برگزار شد مهمانی ای در چراغ دریایی.

همه ی بچّه های اون روز،که حالا بزرگ شده بودند در آن مهمانی بودند.

ناگهان یک نفر،بین مهمانی آشوب انداخت،گفت جنگ آلمان جدّی شده است.

جم،خوش حال او را در پلّه ها دید.

از شنیدن ندای جنگ ذوق کرده بود،خوش حال بود.

اما رنگ از صورت او پریده بود.

می دانست نِی زن از راه رسیده.

حرف او درست از آب در آمده.

برادرش خیلی زود رفت.فردای اون روز،جم برای داوطلب  شدن خانه را ترک کرد.

جری هم با او رفت.

آنه غصّه می خورد،نمی توانست کاری کند.

او تقریباً هر روز،نامه ای دریافت می کرد،نامه ای پُر از کلمات توهین آمیز که ترسو

بودنش را به رُخَش می کشید.

تا روزی دیگر او طاقت نیاورد و خانه را ترک کرد.

یک روز ریلا،خواهر کوچک او،بیدار شد نصفه شب.

صدای سگ جم،که در ایستگاه قطار به انتظار صاحبش نشسته بود،بلند شد.

عزاداری می کرد،ناله و زوزه اش بلند شده بود.

ریلا فقط آن صدا را شنید،اتّفاقی نیفتاد ولی نگران بود.

تا اینکه 5 روز بعد،پدر خبری آورد.

او،کشته شده بود...

در خاک فرانسه،جان داده بود.

پسر مومشکی،برای همیشه چشمان خاکستری اش را بسته بود.

 

چند روز بعد از مرگ او،نامه ای به دست ریلا رسید.

نامه ای که می گفت:«ریلا!من فردا به سرزمین غروب سفر می کنم.»

آن نامه کاغذی نبود،از جنس خون بود.

بعد از چهارسال،پسرها بازگشتند.

امّا جای یک نفر خالی بود... 

اسم آن پسر،والتر بود.

او؛والتری از جنس غروب بود.



 

 

 

 










 


 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
مریم

عزیزم با این مطالبی که نوشتی, بعد از سالها که تو کتاب ان شرلی میخوندی, تشویق شدم تا در اولین فرصت منم به جمع خوانندگان ان شرلی بپیوندم تا با خواندن متن هات که خیلی ازشون لذت میبرم, کاملا متوجه موضوع بشم.